تبلیغات
My Crazy Memories

My Crazy Memories

جستجوگر سایت
پست ثابت
سلام به همگی!
من سونیا هستم و توی این وبلاگ خاطراتم، فانتزی‌هام، داستانام و... رو میذارم!
نویسنده نمی‌پذیرم ولی نویسنده‌ی هر وبلاگی میشم!
دکمه‌ها:

در نظر سنجی شرکت کنید و در آخر...
خوش باشید!

یکشنبه 9 تیر 139807:00 ب.ظسونیا سجودیcomments ()
خاطرات دیوانه وار من این قسمت: و باز هم عروسی!

هی گاااااایز!
بعد میلیاردها سااااال با یه پست درست درمون برگشتم!
جای همتون خالی، چهارشنبه درست بعد کلاسم با خاله و پسرخالم رفتیم خرم‌آباد!
صبح روز بعد خیلیییی عادی گذشت تا زمانی که با مامانم رفتیم آرایشگاه مردونه تا موهامو برا عروسی کوتاه کنم!
صاحب آرایشگاه یه طوطی داشت که اسمش فندق بود.
طوطیه اولش ساکت بود تا زمانی که به قول صاحب آرایشگاه یخش آب شد و شروع کرد به بلبل زبونی کردن!
هی با اون صدای قورباغه طورش می‌گفت فندووووووووغغغغ!XD
منم موهامو آلمانی زدم از نوع فکل دارش XD
بعد هم مامانم رفت آرایشگاه و خالم اومد منو رسوند خونه :)
وقتی مامانم اومد دیگه کم کم شروع کردیم به حاضر شدن و رفتیم به عروسییییییی!
و اما...
دوباره فاطمه رو ملاقاتیدمممممممممممم!
انقدر با هم حرف زدیم:)))
کلی هم با اکیپش که شامل بهار (ناگفته نماند کی_پاپره ^_^) و مبینا و ثنا و فائزه که خواهرش بود عکس انداختیم و رقصیدیم :)
فردا ظهرش تو راه برگشتن با خالم و پسرخالم کلی حرف زدیم :) وقتی رسیدیم نزدیک قم رفتیم به کراش بابام XD مجتمع مهر و ماه :)
وقتی خواستیم تو فود کورت ناهار بخوریم از همون اول چشمم افتاد به غرفه آنجلو!
حالا چرا؟
چون دلستر بشکه‌ای داشتتتتتتتتت!
ینی جلو چشم خودم از تو بشکه ریخت تو لیوان!
ناهارم یه مرغ سوخاری زدیم بر بدن :) و بعدش دیگه رفتیم تا تهران :)
ببخشید که این پست کوتاه بود :( و تا درودی دیگر بدروووووووووووووووووووووووووووووددددد 

جمعه 8 شهریور 139811:18 ب.ظسونیا سجودیcomments ()
نتایج نظر سنجییییی
هاییییی!
باز هم آمدم با نتایج!
هیچکس هیچ علاقه‌ای به ظهر نداره ها :/
جغدای شب هم که ریختن اینجا :))))
فعلا:)

دوشنبه 28 مرداد 139803:29 ب.ظسونیا سجودیcomments ()
وبلاگ جدیددددد
سلام بر همگان!
خواستم بگم که من و دخترخالم یه وبلاگ مسابقه‌ای باحال زدیم که برای ورود بهش بکیلیک! 

سه شنبه 22 مرداد 139808:16 ب.ظسونیا سجودیcomments ()
خاطرات دیوانه وار من این قسمت: تولد 3x؟؟؟؟

هی گایز!
امروز میخواهم تعریف نمایم خاطراتی از تولدهایم را!
حالا چرا تولدها؟
چون من امسال سه بار تولد گرفتم!
بار اول تو کلاس فرانسوی بود روز شنبه!
قرار شده بود تولد من و مادام مقیمیان (معلممون) که تو یه روزه رو با آرمیتی همکلاسیم که شهریور ماهی بود بگیریم!
خلاصه که آرمیتا و غزل بادکنک آورده بودن ولی غزل دیر رسید و همون یدونه بادکنکی که آرمیتا آورده بود و توشو پر از شرشره و خرتو پرت کرده بود تو هوا ترکوندیم :)
خودمم شیر کاکائو آورده بودم آرمیتا رولت و شربت آورده بود پانته آ هم فقط کادو برای مادام آورده بود غزل علاوه بر بادکنک برف شادی آورده بود آرمیتی هم قربونش برم هیچی نیاورده بود :/
مادام هم برامون شیرینی آورده بود :)
خلاصه که بعد از رسیدن همه جشنمونو با ترکوندن بادکنک شروع کردیم و وقتی نوبت برف شادی شد غزل اجازه داد که من بزنم و با توجه به این قضیه من از فرصت سوءاستفاده کرده و برف شادی رو زدم تو صورت همه :)
و اینگونه بود که جنگ برف شادی شروع شد!
چند دقیقه همه تو صورت همدیگه میزدن که ناگهان برف شادی تموم شد
بعد هم خوراکیامونو خوردیم و یذره فرانسه خوندیم و رفتیم خونه :))
و اما جشن دوم که کوتاهترین بود
آخر کلاس انگلیسیم سه دقیقه اضافه آوردیم و منم که برای بچه‌ها کیک آورده بودم و دو تا شمع هم روش گذاشته و روشن کردم و همه‌ی بچه‌ها از 12 تا 0 شمردن و من همون دو تا شمعی که آورده بودم رو فوت کردم ._.
بعدش با هم کیک خوردیم و نفری از خوشمزگی کیک دو سه تا برداشتن :) (دستپخت منهههههه)
بعله... و اما جشن سوم که کاملا سورپرایزی بود!
شب تولدم خونه‌ی عموم اینا دعوت بودیم و بابام از تو ماشین ادا در می‌آورد که یادش رفته کادوی تولد منو سفارش بده!
منم اعصابم حسااابی خورد شده بود و بابامم هی می‌گفت که صبوری کنم :/
وقتی که رسیدیم یکم گذشت و منم حوصلم به شدت پوکیده بود از بابام موبایلشو خواستم و اونم طبق معمول گفت ولم کن تو رو خدا 
منم گفتم حالا یه امروزو که تولدمه اجازه بده و بعله...ددی چان یهو دستمو بالا برد و داد زد راستی امروز تولد دخترمه!
همه هم دست زدن و هورا کشیدن و من خنگم فک کردم که هیچکس به غیر از مامان بابام و زن عموم یادش نبوده :(
و جالب‌تر اینکه مامانم هم ادا در آورد که یادش رفته کیک بگیره!
کلیییی ناراحت شدم و رفتم تو دبلیو سی زدم زیر گریه 
وقتی از دسشویی اومدم بیرون یهو سر و کله‌ی دخترعمو بزرگم کیمیا با یه کیک شکلاتی که روش نوشته بود سونیای عزیزم تولدت مبارک پیدا شد
و بنده هم از این واقعه‌ی زیبا اشک شوق ریختم:)))
همه هم برام کادو مانی مانی آورده بیدن
البته به جز ددی!
ولی کادوی ددی چه بود؟
حدس بزنید!
.
.
.
.
.
.
.
.
اسمارت واچچچچچچچچچ
انقده ذوق کرده بیدم
بعدشم شام و کیکو خوردیم‌ و رفتیم به خانه :)))
و این بود داستان تریپل تفلد :)
تا درودی دیگر بدروووووووددددد





جمعه 18 مرداد 139801:39 ب.ظسونیا سجودیcomments ()
تفلدم مبارک :)
خب از اونجا که فردا تولدمه مادر گرام اجازه دادند که بیشتر پای کامپیوتر بنشینم D:
از الان همه دارن میزنگن تبریک میگن:))))
فردا هم می‌خوام کیک دستپخت خودم ببرم برای کلاس زبان :)))
ددی هم قراره بهم یه چیز خوف و خفن کادو بده :)
مامانم هم پول ریخت به حسابم ولی ازم قول گرفت که باهاش طلا بخرم :/
ببینم شما چه می‌کنید(چه انتظاراتی دارم من :/)

موضوعات: اندر احوالات ،
دوشنبه 14 مرداد 139808:53 ب.ظسونیا سجودیcomments ()
نتایج نظر سنجییییی
خییییلی علاقه دارم بدونم چرا بازدید می‌زنید تو نظر سنجی درست حسابی شرکت نمی‌کنید :/
یه ماهه گذاشتمش کلا 15 نفر شرکت کردن :/
چه میزان قابل توجهی واقعا 
حالا بریم سراغ نتایج:
پرچم اتک که حسااابی بالا بوده :)
خادم سیاه کلا 2 تا رای اورد :(
خلاصه که بسی امیدوارم تو نظر سنجی بعدی بشرکتید 
تا درودی دیگر بدروووووددد
عاشقان شیطانی 3
خادم سیاه  2
نوراگامی  0
اتک آن تایتان 
 جنگیر آبی
کلاس آدمکشی 
 توکیو غول1
Free!
هیچکدام 
اصلا انیمه چی هست ؟ 2 

یکشنبه 13 مرداد 139801:58 ب.ظسونیا سجودیcomments ()
کوییز!
دوستان سلام!
گفتم یه کوییز بزنم ببینم چقد منو میشناسین :)
برای ورود بهش بکلیک

موضوعات: اندر احوالات ،
پنجشنبه 10 مرداد 139803:33 ب.ظسونیا سجودیcomments ()
و باز هم دلتنگی :/

این سری دیگه قرار نیست رمانتیک بنویسم :/
ناموسا من خیلی تو انتخاب دوست خر شانس تشریف داشتم!
یکی از دوستامو که صد سال بود ندیده بودمش و باهاشم قهر بودم رو تو آپارات ملاقاتیدم!
خلاصه که اولش یذره بحث کردیم و اونم از تجربیاتش تو آپا گفت و منم گفتم که دلم براش تنگ شده و تهش به یه جایی بهم گفت که خوبه که خوشحالم و منم کلی ذوق کرده بیدم D:
کلی هم واسم عکس فرستاد که یکیشو در بالا مشاهده نمودید :)
بعله... و دلم برای این دوست که نسترن نام داشت هم تنگیده :/
(امیدوارم شخص شریف خودش دوباره گند نزنه به احساساتم :/)

موضوعات: اندر احوالات ،
پنجشنبه 10 مرداد 139812:52 ب.ظسونیا سجودیcomments ()
آآآآی خبر خبر خبر!
های بر دوستان!
بنده تصمیمی گرفتم اجق وجق!
یک عدد چت روم زدم که برای ورود بهش بکیلیک!

دوشنبه 7 مرداد 139812:04 ب.ظسونیا سجودیcomments ()
خاطرات دیوانه وار من این قسمت: نیمه ایران مال!

(بله...در تصاویر بالا سلفی‌های مرا مشاهده می‌فرمایید)
هی گایز!
جای همگان خالی... جمعه رفته بودیم ایران مال!
طبقه همکف و اولش اصلا دیدن نداشت :/
ولی طبقه دوم به بعد یک چیزی بود که نگم براتون...
یه آبنمای خفن تحت عنوان باغ دیدار بود که هیچ تعریفی ازش ندارم جز اینا:
     

خیلی خوب بووودددددد
طبقه‌ی بالاتر که طبقه سوم بود به مزخرفی طبقه همکف و اول نبود ولی اونجا رو که داشتیم می‌گشتیم به چنین چیزی برخوردیم:

بعله... وقتی هم که از دو طرف واردش شدیم (به همراه نمایی از سقف) :
   



در دیگر سوراخ سنبه هاشم به یه همچین چیزایی برخوردیم که تو یه سری فروشگاه بود:




البته!
چیزی بسیااااار زیبا و مفهومی نیز در مغازه‌ی شیرینی فروشی نیز دیدم تحت عنوان:

#یزدی_ها_پرچم_بالا
خلاصه که بسی جالب بود
همونطور که داشتیم می‌رفتیم به یه سری جاها بر خوردیم که شبیه پاریس و دیزنی لند و هزار جای دیگه درستش کرده بودن و اسمشو گذاشته بودن «محل تفریحات خانوادگی»!:





نمایی از سلفی‌های دل انگیز بنده در شبه دیزنی لند بسی تاریک و سوت و کور:

بعله...نا گفته نماند که اونجا سینما هم داشت!
و جالبتر اینکه داشت تو غرفه‌ها فیلم هم پخش می‌کرد!
و بسی جالبتر اینکه دیواراشو با چه تابلو‌هایی تزئین کرده بودن!:


گاد فادر اون کنارو دارین؟!
بعدم رفتیم به سمت فلش‌هایی که مارو می‌برد به سوی «باغ ماهان»!
و اما تصویری از باغ ماهان رو مشاهده فرمایید:

یه نکته‌ی جالب!
به نظر می‌رسید که درختاشو از صد سال قبل کاشته بودن چون همشون سر به فلک کشیده بودن!:

#یا_مادر_طبیعت :/
رفتیم و رفتیم که یهو رسیدیم به رستوران هانی پارسه!
یه جوجی زدیم بر بدن و راه افتادیم به سمت میدان جمهوری!
البته ناگفته نماند که تو پاساژ بانک هم داشت اونم با این تعداد ای تی ام! :

آخه ای تی ام قحطه؟!؟!؟!
و بازهم ناگفته نماند که اونجا یه کتابخونه‌ی غول آسا بود که موفق نشدم ازش عکسی بگیرم!
هعی...
خلاصه که بعدش رفتیم میدان جمهوری و برای نی‌نی‌ها لباس خریدیم!
خودم هم یه شلوار خوشگل گرفتم
و این بود خلاصه‌ای از داستان بنده در ایران مال!
تا درودی دیگر بدرووووووودددددد!






شنبه 5 مرداد 139805:02 ب.ظسونیا سجودینظرات ()
خاطرات دیوانه وار من این قسمت: پارک ساعی، لواشکای لاستیکی و بستنی‌های تاریخ مصرف گذشته!

هی گایز!
خواستم برایتان تعریف نمایم خاطره‌ای از پارک ساعی را!
دوشنبه‌ی هفته‌ی پیش با عموم اینا قرار گذاشتیم که با هم بریم پیک نیک!
اولش خواستیم خواهرامو بذاریم پیش خالم، بریم به سجاد (پسرعموم) غذایی که براش درست کردیم بدیم و بعد بریم پارک!
اما...
وسط راه یادمون رفت و یکدفعه دیدیم که مستقیم رفتیم به سمت پارک!
هیچی دیگه زنگ زدیم به خالم که نمیایم و به سجاد هم زنگ زدیم که تو پارک به ما ملحق شه :/
و اما وقتی که رسیدیم!
یهو زن‌عموم گفت که امیر (اون یکی پسرعموم:/) بخاطر اینکه فکر می‌کرده بچه‌ها نیستن نیومده پارک!
هیچی دیگه زنگ زدیم اونم بیاد :/
من به محض اینکه رسیدیم یه سلام علیکی کردم و دویدم سمت محوطه بازی!
هی داشتم از سر و کول وسایل بالا می‌رفتم و دنبال راهی می‌گشتم که برسم به بالا ترین ارتفاع ممکن!
البته ناگفته نماند که برای جلب توجه پسرایی که داشتن اون طرف پارک وسطی بازی می‌کردن هم بود
(فکرای ناجور نکنید می‌خواستم دعوتم کنن باهاشون بازی کنم)
داشتم واسه خودم راه می‌رفتم که دیدم نگار (دخترعموم) اومده که بهم ملحق بشه :))))
با هم حرف زدیم‌ و منم بهش گفتم که هدفم چیست در این دنیای خاکی! (چقد ادبی شدم)
گفت اینا دعوت بکن نیستن :/ (چقد روحیه داد بهم :|||||)
یهو دیدم زن‌عموم و ویانا (یکی از خواهرام) اومدن تو جوین آس :)  (#انگلیسی_را_پاس_داریم)
نیم ساعتم داشتیم بچه‌ی هشت ماهه (ویانا :/) رو تاب می‌دادیم که خوابش بگیره!
بعد که زن‌عموم و ویانا که موفق نشدیم بخوابونیمش رفتن من به نگار پیشنهاد دادم که بریم کارت ددی جان رو بگیریم و از سوپری تو پارک خرید کنیم 
مغازه دار یه پسر نسبتا جوون بود که به قول نگار داد می‌زد که ازین پسر پررو هاست :|
و اینجاست که...
نگار ملت را قهوه‌ای می‌کند!
اینگونه پیش رفت که ما به محض اینکه وارد مغازه شدیم دو تا لواشک برداشتیم و منم بستنیمو که اسکوپی سرو می‌کرد سفارش دادم و وقتی رفتیم حساب کنیم هم دو تا آدامس برداشتم و همون لحظه هم یه پسر که ازمون کوچیکتر بود با پنج تومن اومده بود که یه بطری آب کوچیک بخره :/
مغازه دار هم پولو گرفته بود و می‌گفت من خرد ندارم بهت بدم!
یهو نگار قاطی کرد و به مغازه دار رو کرد و گفت: بده ببینم!
پولو داد به پسره و گفت: میری اینو خرد می‌کنی میاری فهمیدی؟!
پسره هم دوید رفت :/
اینطوری شد که مشتری یارو رو پروندیم!
بعدم که خواستیم بخوریم اول نگار لواشکو برداشت و وقتی که داشت میخوردش یهو گفت: این جنسش از چیه؟! لاستیک؟! :/
!منم داشتم یه تیکه از اون بستنی کشسانی که معلوم نبود چی توش ریخته بودن می‌کندم
!بستنیم که تموم شد و شروع به خوردن لواشک کردم تازه منظور نگارو فهمیدم
!و اینگونه شد که نیم ساعت بعدش برگشتیم خونه
تا درودی دیگر بدرووووودددد





سه شنبه 1 مرداد 139801:50 ب.ظسونیا سجودینظرات ()
چگونگی جلب توجه با استاد سونیا :)
هی گایز
این سری آمدم که بهتون بگم چطوری بدون استفاده از حرف زدن جمله‌ی «ای دنیای بزرگگگگگ! به من توجه کنییییید!» رو بیان کنیم
اول میرید یه تیشرت با یه شلوارک می‌پوشید بعد میرید جلوی در اصلی پارکینگتون طناب و حلقه می‌زنید :/
(#وضعیت_هر_روز_بنده)

موضوعات: اندر احوالات ،
شنبه 29 تیر 139810:27 ب.ظسونیا سجودینظرات ()
دلتنگی...

دلم واسه دوستام تنگ شده...
یکی از همین دوستا امروز بهم زنگ زد...«پریا»
پریا خیلی شبیه منه، من اونو ضایع می‌کنم اونم منو ضایع می‌کنه بعد جوری رفتار می‌کنیم که انگار  هیییییچ اتفاقی نیوفتاده :/
جفتمون پر حرف‌ و عجیب غریبیم...انقدر نکات مشترک دیگه هم داریم که گفتنش سخته...
هر دومون برای رسیدن به خواسته‌مون حداقل یه بار آدم فروش بودیم...هر دومون یه نفرو دوس داشتیم...
دلم برات تنگ شده پریا...

موضوعات: اندر احوالات ،
جمعه 28 تیر 139804:13 ب.ظسونیا سجودیcomments ()
خاطرات دیوانه وار من این قسمت: توپ و تفنگ آوردیم، عروستونو بردیم!
هی گایز!
چطور مطورید؟
جای همگی خالی، تا دیروز خرم آباد بودیم!
محض چی؟ برای عروسی رفتن!
عروسی کی؟ عروسی دختر دختر عموی مامانم!
صبح روز عروسی که در خانه‌ی پدربزرگ گرام تشریف داشتیم، اولین چیزی که بعد از بیدار شدن دیدم علی جان (پسر خالم:/) بود
بعله... و اینگونه شد که من و علی بعد صبحانه سریع هات اسپات موبایل بابامو فعال کردیم و با تبلت علی رفتیم مورتال کمبت بازی کنیم:)))
علی هر سری که با کیتانا می‌افتاد انصراف میداد:////(girls_power#)
قبل رفتن به عروسی من و مامانم مستقیم بعد لباس پوشیدن رفتیم پای آینه و آرایش کردیم:)
نگم براتون، یه رژ لب به رنگ سوسیس پخته زده بودم با صد من ریمل
(یه درصد با اون موهای کوتاه بالا داده پسرونه رو صورت یه دختر تصورش کنید:))))
خیلی بهم میومد لامصببببببببببب
وقتی که می‌خواستیم بریم عروسی چون که تالارش بین شهری بود یه ساعت داشتیم می‌گشتیم پیداش کنیم
وقتی هم که رسیدیم تالار از همون دم در مردا داشتن لری می‌رقصیدن تو حیاط!
و یه نکته‌ی جالب‌تر!
وقتی که رفتم تو سالن، یه مدت بعدش که خواستم برم تو حیاط دیدم چندتا مرد که لباس محلی تنشون بود داشتن با تفنگگگگگگگ () همراه اون جمعیت هزار نفره عروسو تا دم در حیاط می‌بردن و بر می‌گردوندن
بعدش مامانم بهم گفت که این یه رسمه به نشانه‌ی همراهی و حفاظت از عروس:))))
دوباره که برگشتم تو سالن همه چیز خسته کننده پیش رفت تا اینکه...
مادر گرام یکی از فامیلا رو آورد پیشم و گفت: سونیا اینم مثل تو اوتاکوئه!
و خود شخص معرفی شده گفت: کی-پاپر هم هستم! 
هیچی دیگه نرسیده پریدم بغلش
یک عالم با هم حرف زدیم و رفتیم رقصیدیم :)
 اونم بهم گفت که فن اتک آن تایتانههههه
راجع به میتینگ نیز اطلاعاتی کسب کردم:))))
میتینگ یجورایی محل تجمع کاسپلی هاست و همه میتونن توش شرکت کنن (ناگفته نماند که تو ایرانم هست)
خلاصه که بعد از آشنایی با فاطمه کلی ذوق کردم :)
فردا صبحشم برگشتیم تهران
و این بود ماجرای من در عروسی
تا درودی دیگر بدرووووووووودددد

شنبه 22 تیر 139807:56 ب.ظسونیا سجودیcomments ()
اوسی جدید من : Colin

سلامی دوباره بر همگان!
بازگشتم با چیزی متفاوت!
خب این جدید ترین اوسی (شخصیت خیالی) منه! همانطور که مشاهده می‌فرمایید خودم کشیدمش :)))
برای دیدن بیوگرافیش بپر ادامه

#ادامه_همینجاست:))))

موضوعات: Usi ،
یکشنبه 16 تیر 139802:33 ب.ظسونیا سجودیcomments ()
آخرین مطالب
صفحات سایت